|
السلام علیک یا غریب الغربا، یا معین الضعفا، السلطان یا علی ابن موسی الرضا آقاجون گرچه من قابل نیستم و حرفهام بی ارزش،ولی قدم گذاشتنت به این دنیا مبارک.
دنیا را بد ساختند، کسی را که دوست داری،دوستت ندارد کسی که تو را دوست دارد،تو دوستش نداری و اما کسانی که همدیگر را دوست دارند، به رسم و آیین زندگانی به هم نمی رسند و این رنج است زندگی یعنی این. دکتر علی شریعتی (....و من خودم در آخر اینو اضافه می کنم: اه به این زندگی !! )
کسی را نمی یابم تا برایش از غمها و دردهایم بگویم تمام بی کسی ام را به دست فراموشی بسپارم دلی را نمی یابم که یکرنگی اش دلگرمی ام باشد و هیچ گوش شنوایی را نمی یابم تا تنهایی هایم را برایش نجوا کنم ای خدای بزرگ مرا در این تنهایی دریاب
به قول جهان(خواننده) ، بیت قشنگی رو خونده که در حال حاضر حرف دل منم هست (هرچند به گفته اون من دل ندارم و نامردم ولی، خدا جای حق نشسته) حس میکنم حضور من کنارت باعث دلخستگی تو باشه شاید سفر رفتن من یه فصل تازه ای از زندگی تو باشه حس میکنم باید از اینجا برم جایی که هیشکی راهشو بلد نیست باید برم که قدرمو بدونی یه مدتی تنها بمونی بد نیست.....................
از وقتي کولبارم رو از این دنیا بستم يادت هست؟ حتي اون روزا كه تموم ثانيه هاش رو با تو خرج مي كردم همش آروم و بي صدا بهت مي گفتم دلتنگم! و اين دلتنگي لعنتي هيچ وقت ولم نكرد دوستت دارم شيرين ترين كلمه ایه كه میتونم تو اين مكان عجيب و غريب برات بنويسم قديمي ترا همش باهام بحث میکردن كه چرا هنوزم به اون بالا فكر مي كني؟ اين جا فکر کردن به اون بالاها همچین جالب نیست هنوز موريانه ها به چشمام نرسيدن مي دونی اشک الانم برا چیه؟ دلواپس قلبم هستم که اگه اونو هم بخورن ديگه با كجاي وجودم بايد دوستت داشته باشم؟ اينقد از من نترس منم یه روزی آدم بودم شب سوم بعد مرگم اومدم به خوابت كه همين رو بگم اما از ترس جيغ زدي و از خواب پريدي نفهميدم چرا تا اين حد وحشت كردي؟ شایدم با وحشتت خواسته باشی اینو بهم بفهمونی: که "از دل برود هر آن که از دیده برفت" نمیدونم،ولی من اومدم به خوابت که اینو بگم: به همون تار موی رو گردنم آویخته شده هنوزم همون عاشق سابقم هنوزم اگه نفسی میاد و میره، اول تعارف به نفس تو میکنه،اگه مال تو رد شد بعد خودش آروم رد میشه فقط و فقط یه كم مردم همين!
او هوایم را داشت
این داستان مال من نیست ولی واقعا قابل ستایشه !
دخترک نابینا عاشق پسرکی شده بود که او را ندیده بود. دخترک به پسرک می گفت انقدر دوستت دارم که اگه بگی بمیر برات می میرم. و پسرک همیشه با یک لبخند پاسخ او را می داد.لبخندی که او هرگز نمی دید.
چقدر لطیفه حس آغازی دوباره! و تا چه حد قشنگه رسیدن دوباره به روز زیبای شروع تنفس... و چه اندازه شیرینه روز شکفته شدن گل زندگی من... و چه قشنگتره التماس به معبود جهت ورق زدن سریعتر روزها و رسیدن دوباره به "نهم فروردین" روز تو! روزی که مژه های نازت برای اولین بار افتخار از هم باز شدن رو به این دنیا داد ! روز میلاد... روزی که تو آغاز شدی!
همیشه فکر میکردم که یکی از برتریهام نسبت به آدمای دیگه که بتونه از همه متمایزم کنه چیه؟!
بعد از چندمدت فکر بالاخره دیروز موقع تحویل سال که سر مزار مادر بزرگ تازه گذشتم بودیم جواب این سوالم یکدفعه مثل یه برق افتاد تو سرم و جوابم اینه٬ همه ی آدما در سال یک بهار دارن اما من، در سال سیصدو شصت و پنج بهار دارم و اينجا تمام روزها و فصلها"با تو" بهار است.
این شب ها
افسوس که افسانه بود`
در امتداد نگاه تو
بگذار در لحظاتی كه عاشق هستم
ما دوتا ماهی بودیم توی دریای کبود
خالی از اشکای شور از غم بود و نبود پولکامون رنگارنگ روزامون خوب و قشنگ آسمونمون یکی خونمون یه قلوه سنگ خندمون موجا رو تا ابرا میبرد وقتی دلگیر بودم اون غصه می خورد تورای ماهی گیرا باز نمیشد عاشقی تو دریا تنها نمیشد خوابمون مثل صدف پر مروارید نور پر شد این قصه ی ما توی دریاهای دور همیشه توک میزدیم به حبابای درشت تاکه مرغ ماهی خوار اومد و جفتمو کشت دلش آتیش بگیره دل اون خونه خراب دیگه نوبت منه سایش افتاده رو آب بعد ما نوبت جفتای دیگست روز مرگ زشت دلهای دیگست ای خدا کاری نکن یادش بره که یه ماهی این پایین منتظره نمیخوام تنها باشم ماهی دریا باشم دوست دارم که بعد از این توی قصه ها باشم
بگذار تا شیطنت عشق
چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید هرچند آنجا جز رنج و عذاب نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل مکن.
تنها یک برگ مانده بود درخت گفت : « منتظرت می مانم ! » برگ گفت : « تا بهار خداحافظ ! » بهار شد ولی درخت میان آن همه برگ دوستش را فراموش کرده بود ..
هرگز هیچ حسرتی در دنیا این چنین یک جا جمع نمیشود. که در این سه واژه کوتاه: "او دوستم ندارد"
متین ترین کلمه عشق است،جذاب ترین کلمه آشنایی... پاک ترین کلمه وجدان است،تلخ ترین کلمه جدایی... زشت ترین کلمه خیانت است،سخت ترین کلمه تنهایی... و، بدترین کلمه بی وفایی...
هیچ کس با من در این دنیا نبود
هیچ کس مانند من تنها نبود هیچ کس دردی زدردم بر نداشت بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت هیچ کس فکر مرا باور نکرد خطی از شعر مرا از بر نکرد هیچ کس معنای آزادی نگفت در وجودم ردپایم را نجست هیچ کس آن یار دلخواهم نشد هیچ کس دمساز و همراهم نشد هیچ کس جز من چنین مجنون نبود در کلاس عاشقی دلخون نبود هیچ کس دردی نکرد از من دوا جز خدای من ،خدای من ،خدا
ای آنانکه مامور دفن من هستید ،
پس از مرگم مرا در تابوتی سیاه قرار دهید تا همه بدانند که سرنوشتی سیاه داشتم، چشمانم را باز گذارید تا همه بدانند چشم به راه کسی بودم، دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه ببینند چیزی از این دنیا با خود نمی برم و در آخر، تکه یخی به شکل صلیب بر سر مزارم بگذارید، تا با طلوع اولین خورشید به جای مادرم برایم بگرید
من می روم و ... تو...
می مانی به اميد همه ي باور هايت با عشق مدارا مي كني و مي گويي كسي ديگر مي ايد... تو كه مي روي من مي مانم و من بي مدارا بي عشق به اميد هيچ كس ديگري...
وقتی باران می بارد ...
سنگینی بار نگاهش را بر صورتم حس می کنم قطرات عشق روی گونه ام می ریزد رد پای باران بر چهره ام نشسته خیسی نرمی بر کف دستانم که دعا گونه برایش دراز گشته ، لمس می کنم چشمانم را می بندم تا شویندگی بار سنگین غم را حس کنم باران عشق روی قلبم زمهریر مرگ را آب می کند ...
ای تجلی عشق ...
آیینه رنگ دلواپسی است چشم هایی منتظر در تمنای نگاه مهربان توست دل بارانی ام بی تو بی فروغ و سرد است مرا از ژرفای سیاهی به انتهای نور برسان می دانم ، عشق ... خورشید جاودان حضور توست ...
نزار باور کنم تنهای تنهام
نمیخوام با کسی غیر از تو باشم
میخوام از خوابی که لحظه ش به ساله
برای دیدن روی تو پاشم
اگه تو باشی و دنیا نباشه
میشه با تو همه دنیا رو حس کرد
همه دنیا بیاد و تو نباشی
دلم دق میکنه با این همه درد
تمام زندگیم و زیر رو کن
که بی تو دلخوشی هام هم گناه
خودت باش و منو دیونگی هام
فقط با تو دل من رو به راه
بزار باور کنم اینو که با عشق
حقیقت میشه تو افسانه باشه
میشه افسانه ها رو زندگی کرد
اگه حق با من دیونه باشه
صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر ولی از همه دردناکتر این است که : ندانی باید صبر کنی یا فراموش....؟!
رفتنش را با دو چشمم دیدم
هر چه فریادش زدم ، پاسخی نداد !! گویا که هرگز نمی شنیده است صدایم را ... دوستش داشتم ، دوستش دارم و دوستش خواهم داشت تا روزگاری که یاد او با من است تا ابد............
برگ از درخت خسته میشه ، پاییز بهانست "
زندگی رو دوست داشت، اما هرگز نذاشت زندگی کنه طبیعت رو دوست داشت، اما هرگز نذاشت ازش لذت ببره عاشق بود، اما هرگز عشقشو اون نتوست بفهمه و ،در آخر بنویسید زندگی رو برای زنده بودن و زنده بودن رو برای با اون بودن دوست داشت
|
About![]()
درنگاه كسی كه معنی پرواز را نمی فهمد هرچقدر اوج بگيری كوچكتر ميشوی
Home
|